به یاد سهراب سپهری
سهراب مرد بزرگی بود، نه متحجر بود و از دنیای معاصر گریزان و نه در این زندگی نوین غرق شده بود. روح بزرگی داشت، در عهدی که زندگی رسم خوش آیندی نیست میگفت:
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
….
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
شعر سهراب سیاه نبود، تلخ نبود و در عین حال ملموس بود، نه آنقدر خوشبینانه مانند بعضی که گویی قرن حاضر را ندیده اند و نه پوچ گویی که دیگر فردایی نیست. باور کنید سخت است پیدا کردن چنین ترکیبی که هم بدانید شعر معاصر است و هم نور و امید و عرفان در آن موج بزند، حداقل در بین معاصرین که بی نظیر است.
روحش شاد.
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهیان می گفتند
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم








